با نیم نگاهی به گذشته، در میابم که زندگی همیشه سفر در خاطرات بوده است. این را خودت، در دیدار اولمان گفتی. آغشته به بوی باروت بودم. از کنارت که گذشتم، پرسیدی" یه سرباز خائن که نمیتونه چیزی به یاد بیاره، هنوز هم خائن محسوب میشه؟" به دنبال ردی از خون در چشمانت بودم. آرام زمزمه کردی" فکر کنم بدونم چیکار کردی." هیچ وقت نتوانستم به سوالت جواب دهم. تا زمانی که آرام موهایت را نوازش میکردم و چشمانت را بستم، نمیدانستم از چه حرف میزنی. منبع
درباره این سایت